تبليغاتX
....FREE GROUP ....
....FREE GROUP ....

 

 

سلامت
سعادت
سيادت
سُرور
سَروری
سبزی
سَرزندگی
هفت سين سفره ي زندگيتان باد

 

 

 

بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین
بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین
بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود
بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار
مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته
بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر
ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن
عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل
عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت
هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن
یـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما
از بـــدیـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما
ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک از ریـا
کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی مــنـتــها


 

نوروزتا پیروز
هر روزتان نوروز
 
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 17:16 توسط علی..آرین..ستاره|

دستت را به من بده از آتش بگذريم,آنان كه سوختند همه تنها بودند!


«زرتشت»

روز آتش زدن بدی ها ، پریدن از سختی ها و روشن کردن عشق و خوشبختی ها گرامی باد

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 23:43 توسط علی..آرین..ستاره|

به‌ نام خداوند مرد آ فرین که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست نه کار پزشک و پروتز، همین!

نداده مرا عشوه و مکر و ناز نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌درخت و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات نشسته مداوم تو را در کمین!



.... و جواب زن :



به نام خدایی که زن آفرید حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن و بعداً مرا از لجت آفرید !

برای من انواع گیسو و موی برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس­ ات نمود مرا خانه­ داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را مساوی تر از سهم من آفرید

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:1 توسط علی..آرین..ستاره| |

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 23:2 توسط علی..آرین..ستاره| |

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 18:51 توسط علی..آرین..ستاره|

 

حالم به هم می خورد
از نشخوار واژه ....عشق امروزي !
در کلام که نمی دانند
اع ش غ ! را چگونه می نویسند؟
در قاموس اینان ع ش ق یعنی:
I Love You......!
وسپس فیلمی که مخفیانه!!
از معشوقشان می گیرند...
تا عشق شان مستدام باشد
تا وقتی گیتی هست
تا وقتی سی دی هست
شبها خرناس هوس
روزها سر درآخور چشم چرانی
سیاه دلان بیدل
عشق را قباله آبا و اجدادیشان می دانند
که شب بخوابند و صبح بگویند:
من عاشق تو هستم ....
من مجنون دیده ام
لیلی شنیده ام
...
عشق خوانده ام
اما در آخر الزمان
اینجا عشق یعنی:
هوس...نفس اماره...گناه...
آی ای عشق...
حالم دارد به هم می خورد

**************

جورابِ نجابتم را پایین کشید
سینه بندِ هرزگیم را باز کرد
و در بستری که گناه برایم بی تفاوت شد
بر پیکرم لغزید
و تو، نمی دانی
که لحظه لحظۀ عصیان شهوتش را
تنها با یک تصور تاب آوردم..
جورابِ نجابتم را بالا کشیدم
سینه بندِ هرزگیم را بستم
و چه خوب است که
غذایِ گرم می خورد امشب کودکِ بیمارم

******************

 

غافل بودم ازینکه
مرامیخواهد برای تنم
نه برای قلبم.
کنارم بود که اتش جسمش راآرام سازم
نه اتش روحش را
حرفهایم را نمیشنید و مرا درآغوش میفشرد.
بوسه های سردش تنم را میسوزاند
و نوازش دستانش ضربه ی تازیانه بود برای بدن برهنه ام.
نمیدانست قلبم را درهم میشکند.
و نمیدانستم برای با او بودن بدنم تنها سلاح من است

 

علی

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 18:40 توسط علی..آرین..ستاره| |

 

 

یلدا نام فرشته ای است،
بالا بلند،با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره.
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود


با اولین شب پاییز،هرشب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر آسمان می کشید.


تا آدم ها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند.

یلدا هرشب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت

و لابه لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد.

گیسوانش در باد می وزید وشب به بوی او آغشته می شد.

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.

آتش که میدانی،همان عشق است.

یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد.

آتش در یلدا بارور شد.

فرشته ها به هم گفتند:یلدا آبستن است.آبستن خورشید.

و هرشب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

وشبی که آخرین قطره را ببخشد،

دیگر زنده نخواهد ماند.

فرشته ها گفتند:فردا که خورشید به دنیا بیاید،یلدا خواهد مرد!!

یلدا همیشه همین کار را می کند.

می میرد و به دنیا می آورد.

یلدا آفرینش را تکرار می کند.راستی،فردا که خورشید را دیدی،

به یاد بیاور که او دختر یلداست،

و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت...

 
گرد آمدیم:

شبچره ای بود و آتشی،

گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...

وقتی که برشکفت گل هندوانه، سرخ

در اوج سرگذشت

یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی

لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست

با خانه می شدیم که گرد سپیده دم

بر بام می نشست

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 18:35 توسط علی..آرین..ستاره|

اين روزها حال و هواي شهرهامون، حال و هواي محرم را پيدا كرده است. بيرق‌هاي عزاي "يا حسين" بر سردر خانه‌ها و مغازه‌ها و اماكن مختلف برافراشته شده و با ديدن آنها دل‌ها هوايي مي‌شوند. باز محرم رسيد و لباس مشكي‌ها محيا، جهت به تن رفتن عاشقان و عزاداران امام حسين عليه‌السلام شده‌اند.

بغض‌ها گلوي محبين حضرتش را مي‌فشارند و قلوبشان تنگ و نالان شده است. و اين نوا شنيده مي‌شود:                                        

با اين چه شورش است كه در خلق عالم است

 

- هلال ماه محرم است، دلم شكسته‌ي غم است                 ندا رسد ز آسمان محرم است، محرم است


 ايام ماه محرم رو به شما دوستان عزيز و خانواده محترمتون تسليت ميگم

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 15:32 توسط علی..آرین..ستاره|

اگر میتوانستم فراموشت میکردم اما....

تو در آبی آسمان به من لبخند زدی

تو در خوش آوازترین ترنم آبی آب به قلبم پا گذاشتی

تو در قشنگترین لبخند کودکانه به چشمم نشستی

تو را با نوای قلبم پذیرفتم با آهنگ گوشنواز عشق

تو مرا با مهر خواندی و من....

به مهمانی سفره ی محبتت آمدم

اگر میشد از یادت میبردم اما...

تو را با جوهر خونم در پنهانی ترین زوایای قلبم با سوزن تیز صبر حکاکی کرده ام

چگونه میشود نقشی را که حک کرده ای پاک کردو از بین برد

من هرگز نمیتوانم و واقعیت این است که چنین چیزی را نمیخواهم

من به تو می اندیشم و تو را با هر آنچه که وجود دارد میپذیرم

مگر عشق، جز این است...

و نمیدانم سرنوشت چه بازی با من میکند

و من برای تو مثل آب روان رودخانه زلالم

باورم کن و با من مثل من باش  

 دوستت دارم بهترینم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 16:47 توسط علی..آرین..ستاره| |

 

چگونه مي خواهي دوستت دارم هايت را...

باور كند؟!

وقتي رد دندان هاي من را

گوشه ي شكلات هديه ي تو

در روز عشاق مي بيند؟!

كاش مي فهميدي كاغذ كادو را

مخفيانه باز كرده ام!!

 *****

 

! به چه میخندی تو ؟
به مفهوم غم انگیز جدایی ؟
به چه چیز ؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه میخندی تو ؟
به دل ساده ی من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست
خنده دار است بخند

 ****

ادامس
اری ادامس بزگترین استاد در این دنیاست

از كودكی دارد تلاش میكند تا به ما بفهماند
كه
شیرینی هیچ وقت ماندگار نیست

**** 

زن بودن ،به خودی خود جرم است
کفنی سیاه بر سرم پوشاندند و زندگی را در من کشتند
تار مویم ، رویم ، لبخندم، صدایم و همه یِ وجودم ممنوع و جرم است
حتی عکسم بر اعلامیه مرگم هم جرم است
من خسته‌ام خسته‌ام از این همه بی‌ عدالتی
خدایا به چه حکمی آفریدی مخلوقی را که همه حسّ و نفس و وجودش بازیچه یِ دستِ نامردان است

 

****

چقــــــــــــــدر

کم تــــــــوقع شده ام

نه آغوشت را ميـــــــــخواهم،

... نــــــــــه يک بوســــــــــــه !
نــــــــــه ديگر بودنت را !

****

همين که بيايی و از کنارم رد شوی کافيست...!
مــــــرا به آرامش ميرساند

حتی

اصطحکاک ســــــــــــايه هايمان..

 

**** 

زندگي صحنه رنگينِ رياست همه مشتاق به آن مينگريم
عاقبت از سر تقدير چو باد روزي از لاشه آن ميگذريم
زندگي خاطره اي بيش نبود بهر ما جز غم و تشويش نبود
به كدام خاطره اش خوش باشيم ؟
كه كدام خاطره اش نيش نبود ؟

**** 

نــه ... !
به من تــکیه نکن ، سراغ هیچ بــرگی را از من نگیر
من اگر نــشانی برگها را میدانستم که حالم پــائیزی نبود

**** 

به احترام اشک هایی که بر گونه هایم خشک گردید
به احترام بغض هایی که فرصت باریدن پیدا نکردند
و به احترام زیبا ترین هدیه خداوند ( عشق )
سکوتی می کنم به سنگینی فریاد

**** 

نون
که دیگه داره میره از سفره هامون

تخم مرغ رو هم که باید دیگه فراموش کنیم

آقا اجازه هست نفس بکشیم ؟

 

**** 

ما نسل فرداییم
خنده‌هایمان در باد گم می‌شود
باران خونمان را خواهد شست و
استخوان‌هایمان در خیابان‌ها می‌پوسند

ما نسل فرداییم
با لب‌هایی که هرگز بوسیده نمی‌شوند
آغوش‌هایی که گشوده نمی‌شوند و
خانه‌هایی که خانواده نمی‌شوند

ما نسل فرداییم
در پی فراموشی گذشته
گذراندن امروز
و فردایی روشن
که روشناییش کورمان کرده است

 

**** 

در سرزميني زندگي مي كنم
كه در آن دويدن سهم كساني است كه نمي رسند
و رسيدن حق كساني است كه نمي دوند

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 16:6 توسط علی..آرین..ستاره| |